که انچه درسر من نیست بیم رسوایی ست...
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایست...
اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که ابشارم وافتادنم تماشایی ست.
شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق وعقل تنهایی ست
کنون اگر چه کویرم هنوز درسرمن
صدای پرزدن مرغ های دریایی ست.
برچسب: دل شیدایی,دل شیدایی من,دل شیدایی افتخاری,دل شیدایی کویتی پور,دل شيدايي,وقتی دل شیدایی میرفت به بستانها,وقتی دل شیدایی,وقتی دل شیدایی می رفت,وقتی دل شیدایی می رفت به,دلنوشته های شیدایی,
نویسنده: آرمان ایمانی